X
تبلیغات
رایتل

 دوستان و هموطنان

این رنجنامه را در حالی منتشر می کنیم که در طی چهار سال گذشته نه ناله ای از ما برخاسته و نه کسی صدای ما را شنیده است. ما کوردیم! اتهامی از این بالاتر! ما انسانیم! این هم جرم کمی نیست! و ما حق جو و آزادی خواهیم!

ادامه...

 هم اکنون که پس از مطالعه ی نامه ی آقای محسن مخملباف به آیت الله وحید خراسانی پدر زن صادق لاریجانی قلم در دست گرفته تا نکاتی چند را به این ابر فیلم ساز ایرانی متذکر شوم سراسر وجودم را آتش خشم و نفرت فرا گرفته و از خود بی خود شده ام. اکنون دیگر از انسان و انسانیت گریزانم چرا که عامل سیه روزی و بدبختی این ملت دائم در پی رستگاری بشر را، در آن می بینم. آن هنگام که آقای مخملباف در متن نامه 2 بار تاکید می کند که صادق لاریجانی از امروز! (روز اعدام آرش رحمانی پور و محمد رضا علی زمانی) قاتل مردم ایران شده است چون احمد شاملو اشک در چشمانم، آتش در استخوانم و چیزی شبیه مرگ در جانم می پیچد. وقتی که می بینم انسان و انسانیت جز خون و دار و شکنجه ره آورد دیگری برای کردستان نداشته است از خود و ملتم خجالت می کشم که چرا در دام اندیشه های اومانیستی گرفتاریم؟! اندک ملتی به اندازه ی ملت من به دنبال انسان و انسانیت روان گشته اما هیچ یک به اندازه ی این ملت تاکنون از انسان نماهای مدعی انسانیت ضربه نخورده است. تا امروز تصور می کردم انسان ها سوز سیلی ای که بر گوش دیگری می خورد را حس می کنند و خوشبختی و سعادت آنان به هم گره خورده است غافل از آن که، خود را انسان شمردن و به ظاهر در پی انسانیت دویدن تنها برای کسب اعتبار است. به راستی این چه انسانیتی است که درد انسان های پیرامون را با اغماض می نگرد؟! درد مشترک برای برخی کشک است و خیالی خام. اغلب آنان که سنگ انسان و انسانیت بر سینه می زنند خود در تار و پود افکار فاشیستی گرفتارند. یعنی جناب مخملباف واقعا اطلاع نداشتند که در زمان ریاست همین صادق خونخوار بود که دو تن از عزیزترین جوانان کورد به دار آویخته شدند؟! اگر آقای مخملباف " چون بسیاری از خود ما " بر این باور است که کوردها ایرانی نیستند حرفی نیست. اما از آن جا که وی قائل به یکپارچگی و حفظ تمامیت ارضی ایران است این واقعیت تلخ به ذهن متبادر می شود که ایشان کوردها را از نوع بشر نمی دانند که این گونه در محاسبات خود دخیل نمی کنند!

ادامه...
 این است سرگذشت یک محکوم به اعدام
من علی حیدریان هستم. در اول مهر ماه سال 1358 در سنندج به دنیا آمدم. ساکن سنندج بودم و در همان شهر زندگی میکردم. در سال 1385 برای انجام عمل جراحی به تهران مراجعت نموده و مدتی در این شهر اقامت داشتم که در غروب بیست و هشتمین روز مرداد ماه همان سال توسط چند نفر لباس شخصی دستگیر شده و به مکانی نامعلوم منتقل شدم.بعد از ورود به محوطه ی آن ساختمان مجهول االمکان، مامورانی که مرا دستگیر کرده بودند طاقت نیاوردند تا در اتاق بازجویی تحقیرات خود را شروع کنند و یکی از آنها بعد از درآوردن کاپشن و بالا زدن آستین ها، بند کفش هایش را محکم کرد و با عصبانیت به طرف من که دستهایم از پشت بسته شده بود حرکت کرد و با زدن ضربه ی غافلگیرانه به زیر پاهایم نقش بر زمینم کرد.
ادامه...

 شرح فشارهای وارد شده بر من در مدت بازداشت
من در اردیبهشت 1387 در تهران توسط تعدادی از ماموران نظامی و لباس شخصی دستگیر شدم و مستقیما به مقر سپاه منتقل شدم. به محض ورود و پیش از هر گونه سوال و جوابی، شروع به کتک زدن من کردند. من در مجموع 25 روز در سپاه ماندم. 22 روز آن را در اعتصاب غذا به سر بردم و تمام آن مدت متحمل انواع شکنجه های جسمی و روحی شدم. بازجوها مرد بودند و من با دستبند به تخت بسته شده بودم. آنها با باتوم برقی، کابل، مشت و لگد به سر و صورت و اعضای بدنم و کف پاهایم می کوبیدند. من حتا در آن زمان به راحتی نمی توانستم فارسی را بفهمم و صحبت کنم. زمانی که سوال های شان بی جواب می ماند، باز مرا به باد کتک می گرفتند تا از هوش می رفتم. صدای اذان که می آمد برای نماز می رفتند و به من تا زمان بازگشت شان فرصت می دادند تا به قول خودشان فکرهایم را بکنم و زمانی که باز می گشتند، دوباره کتک، بی هوشی، آب یخ و ...

ادامه...

سید سامی حسینی، اهل روستای هفتوان از توابع سلماس می باشد که به اتهام محاربه (دشمنی با خدا) به اعدام محکوم شده است. نامه ی وی به خانواده اش در ادامه آمده است: 



                                            به نام خدای نجات بخش 


سلام به عزیزانم، بخصوص پدر و مادر پیر و مهربانم، امیدوارم طناب ترسناک دار که قسمت من بوده، زندگیتان را مختل نکرده باشد. دلم خیلی برای دور هم جمع شدن هایمان در عروسی و عیدها تنگ شده، تو را خدا برای نیما دوچرخه بخرید، چون بهش قول داده بودم، به همسر صبورم سلام دارم و ازاو میخواهم از اینکه با 2 بچه تنهایش می گزارم حلالم کند. خواهش دارم اگر می خواهید راه مرا ادامه دهید درس بخوانید. مادر جان یادت میاید پدر در بچگی ام می گفت این هیچ وقت ادم نمی شود، حال به نظرت آدم شده‌ام، به خدا خیلی سخت است در طوفان بی گناهی تو را در دریای مجازات غرق کنند، هر نیمه شب با صدایی به خود می پیچم، نه آن صدا، صدای مادر نیست که مرا از خواب بیدار می کند، صدای قفل سرد دربان است که می گویید وصیتت را بنویس. به امید بر آمدن آفتاب.

 مصطفی سلیمی ( ایلویی ) فرزند عبدالله، اهل روستای ئیلوو منطقه تیلکو از توابع شهرستان سقز است که در سال 1380 به عضویت یکی از احزاب اپوزیسیون کرد درآمد و به مدت سه سال به همکاری با حزب مورد اشاره پرداخت.  نهایتاً نامبرده از اواخر سال 1382 به همکاری خود با آن حزب پایان داده و متعاقباً در منزل یکی از اقوام خود در شهر نهاوند واقع در استان لرستان ساکن شد. نیروهای امنیتی در همان زمان اقدام به بازداشت آقای سلیمی کرده و پس از انتقال به اداره های اطلاعات و دادگاههای سنندج و سقز، حکم اعدام به اتهام اقدام علیه امنیت کشور از طریق محاربه صادر و به وی ابلاغ شد. مصطفی سلیمی زندانی سیاسی محکوم به اعدام ، طی نامه ای که از زندان سقز به دست ستاد مرکزی کمپین رسیده ، به سازمانهای حقوق بشری این چنین میگوید.در اواخر سال 82 پس از پایان دادن به کار سیاسی در یکی از احزاب کردی در شهر نهاوند ( لرستان) در خانه یکی از اقوام خود توسط نیروهای امنیتی دستگیر و روانه اطلاعات شهر سنندج و پس از آن به بازداشت گاه اطلاعات شهر سقز منتقل شدم که بعد از مدتی مرا به دادگاه بردن که در آنجا به اتهام اقدام علیه امنیت ملی و محاربه با خدا به اعدام محکوم شدم از آن جلسه ی دادگاهی سالهای زیادی میگذرد شاید نزدیک به 5 سال که من حکم اعدام دارم و در سلول های زندان هر شب به انتظار صحرگاهی هستم که با صدای زندان بان از خواب بیدار شوم و مرا به دارآویزند که برام بهتر از یک شب دیگر از اصطراب ، اصطرابی که چه موقعه اعدام میشوم و از این بلاتکلیفی خلاص میابم.

ادامه...

 آتش درونم چنان شعله ور است که

سوز سرمای زمستان از من گریزان است

هرزه ها بر سر راهم می خشکد و

من همچنان در خودم آدم های به ظاهر انسان و

علف های هرز را می سوزانم

خاکسترش را

سنگفرشی برای فرداها می کنم

با قلمم در افکار فردا ها سیر می کنم

تا اهریمنان بدانند

داغ بی آب ماندن یک باغچه گل را

ادامه...

 دنبال من نگرد مادر

نام مرا بر زبان نیاور در مقابل در این زندان

اینجا دنبال من نگرد

ستاره افتاده بر گیس تو

آن را نکن خسته و گریان

غروب ها دلم میگیرد. نوعی بی قراری به سراغم می آید. نمی دانم چرا ولی سالهاست به این دلتنگی ها عادت کردم. حالا دیگر شعر شاملو، سیگار و لیوان چای هم کام تلخم را شیرین نمی کند. فقط این دلتنگی ها را برایم گیراتر و جذاب تر می نماید. غروب ها با دلم خلوت میکنم. به خودم و انسان های دور برم، به انسانهایی که نشانشان عددی شده است چند رقمی فکر میکنم. به یاد می آورم که من زندانی شماره ۱۳۵۴۹۰۶۴۸ هستم. اعداد نماد و رمز شده اند، ۳۵۰، ۲۰۹، ۲۴۰، ۲ الف

ادامه...

 امروز خبر شدیم که ضحاک خواهر شیرین دیگرمان را، شیرین علم هویی، به راهرو مرگ فرستاده. حدستان درست است، شیرین نیز کُرد است.  چند ماه پیش برخی کاندیداهای یک اتنخابات بدیمنی در کردستان شهر به شهر می‌رفتند و در جستجوی رای حتی وعده "پارلمان محلی" می‌دادند. امروز کردها نه در پارلمان محلی شان، بلکه بر مزارهای تخریب شده عزیزانشان، خشم در غلاف، اعدام شده هاشان را می‌شمارند و  دیگر حتی انتظار حمایت از آن کاندیداها را نیز ندارند.  بار دیگر بی دادگاه های "ولایت فقیه" در دادگاه تجدید نظر، یک حکم را تشدید کردند. دیروز حکم ده سال حبس کاک احسان را به اعدام و امروز حبس ابد شیرین عزیزمان را به اعدام تبدیل کردند. آنها اصلاً به دادگاه و تجدید نظر نیازی نداشتند. کافی بود به خانواده ها اعلام کنند:

ادامه...

 هشدار! با توجه به حساسیت‌های چند ماه گذشته و به وجود آمدن فضای اعتراضی و به چالش کشیدن رژیم ایران، رژیم مثل همیشه قصد دارد با سرکوب و ایجاد ترس و وحشت غائله را به پایان ببرد و برای این کار نیاز مبرم به قربانی دارد که برای آن بتواند توجیه‌های تا حدی قابل قبول ارائه بدهد، با توجه به این رژیم با استفاده از پرونده‌های قدیمی‌ و زندانیان قدیمی‌ سیاسی در استانهای محروم همچون کردستان، کرمانشاه و بلوچستان، می‌خواهد حساسیت مردم را نسبت به اعدام‌ها بسنجد و در اقدام بعدی به سراغ سایر موارد برود. درست همان کاری که در اوایل انقلاب و دههٔ ۶۰ انجام داد و در ابتدا با فرستادن خلخالی و لاجوردی بنای این کار را نهاد و بعد اقدام را در سراسر ایران به انجام رساند.

ادامه...

                                                                                             نیکرووز کوردستانی

ئایاکوو کاتی ئه وه نه هاتووه بینه وه به خومانا؟

ئایاکوو ماتلی ئه وه ین بزووتنه وه ی سه وز،سفره ی ئازادی له به ر ده ممان پان بکاته وه؟

ئایاکوو به ته ماین سه ربازی ئه مریکی و پاپانوئییل دیموکراسیمان به خه لات بو بینن؟

ئایاکوو نه تان دی که سه وزه کانی ئیران هیچ شتیکیان سه باره ت به فه سیح نه گو به لام له سیداره ئانی پینج قاچاحچی تریاکییان مه حکووم کرد؟

ئایاکوو هاواری"جمهووری ئیرانی" راتان ناچله کینیت؟

تا که ی دووبه ره کی؟

تا که ی به گژ به گژ یه کتردا هاتن؟

تا که ی سانسوری به ره یه کی کوردستانی؟

تا که ی؟تا که ی؟تا که ی

ئیدی به سه

ادامه...

 "دیری است .

مثل ستاره ها چمدانم را

از شوق ماهیان و تنهائی خودم

پر کرده ام ، ولی

مهلت نمی دهند که مثل کبوتری

در شرم صبح پر بگشایم

با یک سبد ترانه و لبخند

خود را به کاروان برسانم .

اما ،

من عاقبت از اینجا خواهم رفت .

پروانه ای که با شب می رفت ،

این فال را برای دلم دید ."

ادامه...

 وقتی می‌شنوم پیش از آن‌که چهارپایه را از زیر پایت بکشند؛ با همان انرژی باقی مانده از سه روز اعتصاب غذا و با فریاد "بژی کردستان" خودت را از چوبه‌ی دار رها ساخته‌ای، تا افتخار کشیدن چهارپایه از زیر پای یک محارب کُرد را نصیب‌شان نکنی؛ بر مقاومت و جسارتت رشک می‌برم که در پی تحمل آن همه اذیت و آزار در دوران حبس از وحشت مرگ نیز حماسه‌ای سترگ آفریدی. درد تو و من و بسیاری چون ما با درد زایمان مادرانی آغاز شد که به تاوان تولد‌مان در بزرگ‌ترین شهر کردستان ما را از هویتی که بدان تعلق داشتیم محروم کردند. درد سخن گفتن مادر به زیان نامادری با کودکانی که قرار است برای فرار از مصیبت کُرد بودن دیگر کُرد نباشند....

ادامه...

  این روزها هوای تموز ناجوانمرده خزانی شده، حکایت بیابان کردن جنگل است، می‌توان همه چیز را دید حتا اگر «تلویزیون کور باشد»، می‌توان همه چیز را شنید حتا اگر «رادیو هم کر باشد»، می‌توان ناخوانده‌ها و نانوشته‌ها را از لای سطور سیاه روزنامه فهمید حتا اگر «روزنامه هم لال شده باشد»، می‌توان همه چیز را لمس و درک کرد حتا اگر پیرامونت را دیوارهایی به بلندا و ضخامت اوین فرا گرفته باشد.

ادامه...

روز نه اکتبر ١٩٦٧ که با حروف آتشین در خاطر ما درج شده یادآور واقعه بسیار تلخی برای من که در آنزمان زندانی تنهائی بودم، است.هنگامی که رادیوها خبر مرگ برادرم را اعلام می کردند، دشمنانی که در کنار هم با آنها مبارزه کرده بودیم، آواز شوم پیروزی شان را سر میدادند.....

ادامه...